تنهایی، روی دیگرِ خلقت

Sayeh
42
میانگین پخش
739
تعداد پخش
3
دنبال کننده
قسمت چهارم | پیام ساعت ۳:۱۷
  • 51

  • 2 هفته پیش
سام هرچه بیشتر به حقیقت نزدیک می‌شود، مرز میان اعتماد و خیانت مبهم‌تر می‌شود. سرنخ‌های تازه، گذشته‌ای که هنوز تمام نشده و رازهایی که پشت عدد ۳۱۷ پنهان مانده‌اند، او را وارد مرحله‌ای خطرناک‌تر از ماجرا...
سام هرچه بیشتر به حقیقت نزدیک می‌شود، مرز میان اعت...
09:52
  • 51

  • 2 هفته پیش
09:52
قسمت سوم: آن شب یک نفر دیگر هم آنجا بود
  • 55

  • 3 هفته پیش
سام فکر می‌کرد به حقیقت نزدیک شده...اما یک عکس قدیمی، یک کلید و پیام‌هایی که ساعت ۳:۱۷ می‌رسند، همه‌چیز را پیچیده‌تر می‌کنند.فرهاد همه حقیقت را نگفته.نازنین چیزی از گذشته رها می‌داند.و حالا یک سؤال مه...
سام فکر می‌کرد به حقیقت نزدیک شده...اما یک عکس قدی...
13:53
  • 55

  • 3 هفته پیش
13:53
کسی که کلید را می‌شناخت | قسمت دوم
  • 36

  • 4 هفته پیش
قسمت دوم پادکست داستانی «پیام ساعت ۳:۱۷»سام هنوز درگیر پیام مرموز ساعت ۳:۱۷ و کلیدی است که هیچ‌چیز درباره‌اش نمی‌داند. ورود فرهاد و تماس زنی به نام نازنین، ماجرا را پیچیده‌تر می‌کند. هر سرنخ، سؤال تاز...
قسمت دوم پادکست داستانی «پیام ساعت ۳:۱۷»سام هنوز د...
21:04
  • 36

  • 4 هفته پیش
21:04
قسمت اول | شماره‌ای که نباید زنگ می‌زد — پیام ساعت ۳:۱۷
  • 49

  • 1 ماه پیش
ساعت ۳:۱۷ بامداد، گوشی سام با پیامی از یک شماره ناشناس می‌لرزد.یک پیام صوتی ۲۷ ثانیه‌ای؛ با صدایی که سام محال است فراموش کرده باشد... صدای رها.اما رها دو سال پیش مرده است.یک کلید، عدد ۳۱۷ و عکسی که هم...
ساعت ۳:۱۷ بامداد، گوشی سام با پیامی از یک شماره نا...
12:06
  • 49

  • 1 ماه پیش
12:06
مقدمه | پیام ساعت ۳:۱۷
  • 40

  • 1 ماه پیش
ساعت ۳:۱۷ بامداد، یک پیام صوتی از شماره‌ای ناشناس می‌رسد.صدایی آشنا...صدایی که سام مطمئن بود دیگر هرگز آن را نخواهد شنید.رها دو سال است که مرده؛ اما کسی با صدای او از رازی حرف می‌زند که ظاهراً با مرگش...
ساعت ۳:۱۷ بامداد، یک پیام صوتی از شماره‌ای ناشناس ...
02:05
  • 40

  • 1 ماه پیش
02:05
قسمت آخر - پایان بازی در ساعت صفر
  • 29

  • 1 ماه پیش
در یک عصر ابری و پاییزی، آریا به دیدار مانا و تارا در دو کافه‌ی مختلف می‌رود. او با صداقت و کلماتی تلخ، پایان این رابطه را اعلام می‌کند و می‌گوید لایقِ دو انسانِ شکسته نیست. بدون اینکه منتظر پاسخ بمان...
در یک عصر ابری و پاییزی، آریا به دیدار مانا و تارا...
02:06
  • 29

  • 1 ماه پیش
02:06
قسمت یازدهم - طوفان پیش از آرامش نهایی
  • 23

  • 1 ماه پیش
صبح روز بعد، گوشی آریا با پیام‌های مانا و تارا پر می‌شود؛ پیام‌هایی که خبر از شک، تردید و لبه‌ی تیغ بودنِ روابط می‌دهند. در حالی که روزنامه‌ها او را به عنوان مرد سال اقتصاد و سیاست معرفی کرده‌اند، آری...
صبح روز بعد، گوشی آریا با پیام‌های مانا و تارا پر ...
01:53
  • 23

  • 1 ماه پیش
01:53
قسمت دهم - اعتراف به ماهیت ویرانی
  • 24

  • 1 ماه پیش
آریا آن شب به خانه نمی‌رود و به دفتر کارش در طبقه چهلم برج پناه می‌برد. حمله‌ی روحی شدیدتر از همیشه است و او در تاریکی مطلق، با خودش خلوت می‌کند. ترسی مرگبار از «تنهایی مطلق» او را وادار کرده بود دو ز...
آریا آن شب به خانه نمی‌رود و به دفتر کارش در طبقه ...
01:57
  • 24

  • 1 ماه پیش
01:57
قسمت نهم - تصادف نامرئی
  • 29

  • 1 ماه پیش
در گوشه‌ی خلوت سالن، تارا و مانا هم‌زمان به آریا نزدیک می‌شوند. برای کسری از ثانیه، سه‌نفر در یک نقطه‌ی کور قرار می‌گیرند؛ لحظه‌ای که مردِ قدرتمندِ سیاسی، بی‌دفاع‌ترین انسان روی زمین می‌شود. اما آریا ...
در گوشه‌ی خلوت سالن، تارا و مانا هم‌زمان به آریا ن...
02:04
  • 29

  • 1 ماه پیش
02:04
قسمت هشتم - ضیافت سیاسی و لبه پرتگاه
  • 25

  • 1 ماه پیش
یک مهمانی بزرگِ سیاسی به میزبانی یکی از وزرا برپاست. آریا به عنوان چهره‌ی کلیدیِ اقتصادی در مرکز توجه قرار دارد؛ در حالی که هم تارا و هم مانا در سالن حضور دارند. تسلطِ خیره‌کننده‌ی آریا بر ظاهر امور د...
یک مهمانی بزرگِ سیاسی به میزبانی یکی از وزرا برپاس...
02:01
  • 25

  • 1 ماه پیش
02:01
قسمت هفتم - بوی عطر اشتباهی
  • 53

  • 1 ماه پیش
در این قسمت، فضا رنگ و بوی دلهره و راز می‌گیرد. آریا در خانه‌ی مانا با نشانه‌ای مواجه می‌شود که خون را در رگ‌هایش یخ می‌کند؛ یک تار موی اشتباهی که تمام این بازیِ پنهان‌کاری را در لبه‌ی پرتگاهِ افشا شد...
در این قسمت، فضا رنگ و بوی دلهره و راز می‌گیرد. آر...
02:13
  • 53

  • 1 ماه پیش
02:13
قسمت ششم - اعتراف به دیوارها
  • 26

  • 1 ماه پیش
نیمه‌شبِ همان روز، آریا در آپارتمان خالی‌اش نشسته است. مانا و تارا هر کدام با پیام‌هایشان در گوشی، بخشی از این بازی را زنده نگه داشته‌اند. آریا به گوشی‌ها خیره می‌شود و با خنده‌ای تلخ، رو به دیوار تار...
نیمه‌شبِ همان روز، آریا در آپارتمان خالی‌اش نشسته ...
02:02
  • 26

  • 1 ماه پیش
02:02
قسمت پنجم: تقاطع پنهان
  • 30

  • 1 ماه پیش
روزگار بازی‌های عجیبی دارد. پروژه‌ای اقتصادی مطرح شد که پای هر دو زن را به یک جلسه مشترک باز کرد. آریا با هوش سرشارش، از یک ماه قبل نقشه‌ای کشیده بود...نویسنده و راوی: سایه#پادکست #رمان_صوتی #در_برهوت...
روزگار بازی‌های عجیبی دارد. پروژه‌ای اقتصادی مطرح ...
02:05
  • 30

  • 1 ماه پیش
02:05
قسمت چهارم: تیک‌تاکِ ساعتِ روانی
  • 50

  • 1 ماه پیش
بیماریِ آریا نام نداشت، اما فرم داشت. گاهی وقت‌ها نیمه‌شب‌ها، در اوج شهرت و ثروت، ذهنش از کار می‌افتاد؛ دچار حملاتی از خفقانِ روحی می‌شد که انگار اکسیژن دنیا فقط برای دیگران ساخته شده بود...نویسنده و ...
بیماریِ آریا نام نداشت، اما فرم داشت. گاهی وقت‌ها ...
02:10
  • 50

  • 1 ماه پیش
02:10
قسمت سوم: طوفانی به نام تارا
  • 31

  • 1 ماه پیش
در آن سوی این دایره‌ی بسته، تارا زندگی می‌کرد؛ زنی از جنس آتش، خبرنگار ارشد حوزه سیاسی و اقتصادی که به تیزهوشی معروف بود...نویسنده و راوی: سایه...
در آن سوی این دایره‌ی بسته، تارا زندگی می‌کرد؛ زنی...
02:19
  • 31

  • 1 ماه پیش
02:19
قسمت دوم: فرشته‌ای از جنس مهتاب
  • 36

  • 1 ماه پیش
در میان هیاهوی بی‌رحم ارقام و برج‌های شیشه‌ای، نوری لطیف از راه می‌رسد؛ نوری شبیه مهتاب که برای لحظه‌ای تاریکیِ ذهن آریا را نرم می‌کند. در این قسمت، با مانا آشنا می‌شویم؛ زنی که دنیای آریا را رنگی دیگ...
در میان هیاهوی بی‌رحم ارقام و برج‌های شیشه‌ای، نور...
02:25
  • 36

  • 1 ماه پیش
02:25
قسمت اول: سایهٔ برجسته و سنگین سکوت
  • 78

  • 1 ماه پیش
شهر زیر پای آریا زنده بود، اما او در خودش مرده بود. آریا، مردی با ضریب هوشی خیره‌کننده و نوابغ اقتصادی، در شلوغ‌ترین نقاط اتاق روی صندلی خالیِ درون خودش می‌نشست. او سال‌هاست با دردها و خفقان روحی دست‌...
شهر زیر پای آریا زنده بود، اما او در خودش مرده بود...
03:19
  • 78

  • 1 ماه پیش
03:19
مقدمه: در برهوتِ مغز من
  • 74

  • 1 ماه پیش
«در برهوتِ مغز من»روایتی از زندگی پنهانِ یک نابغهبعضی آدم‌ها شبیه برج‌های نورانیِ وسط شهرند؛ همه‌چیز را روشن می‌کنند، همه‌جا نامشان پیداست و دور و برشان از خنده و سر و صدا پر است. اما وقتی چراغ‌ها خام...
«در برهوتِ مغز من»روایتی از زندگی پنهانِ یک نابغهب...
01:26
  • 74

  • 1 ماه پیش
01:26
shenoto-ads
shenoto-ads