توضیحات
شبکهٔ تعاملی و همافزایی سازمانی:۱. تحلیل شبکهٔ سازمانی (ONA) و سرمایهٔ اجتماعی (دیوید کرکهارت و جیمز کلمن): چارت رسمی فقط روی کاغذ است؛ جریان واقعی دانش، حل مسئله و نوآوری در شبکههای غیررسمی و ارتباطات واقعی افراد اتفاق میافتد.۲. هماهنگی رابطهای (جودی هوفر گیتل): هماهنگی واقعی زمانی شکل میگیرد که افراد بر اساس اهداف مشترک، دانش مشترک و احترام متقابل با هم همکاری کنند، نه فقط بر اساس دستور و درخواست.۳. مرزشکنی سازمانی (مایکل تاتمن و هوارد اولدریچ): شکستن دیوارهای بین واحدهای مختلف (سیلوها) تا ایدهها میان بخشهای گوناگون منتقل شوند و نوآوری شکل بگیرد.۴. رفتار شهروندی سازمانی (دنیس اورگان): کارها و کمکهای داوطلبانهای که در هیچ شرح شغلیای نوشته نشده، اما مثل چسب اعضای تیم را کنار هم نگه میدارد.اطبایِ نفوس و حکیمانِ بُنیَتِ مساعی، بر صحیفهٔ اعتبار چنین مسطور داشتهاند که قوامِ هیکلِ دیوان و دوامِ هیبتِ ارکان، نه به تکلفِ اوامرِ طولی و تَصَلُبِ فرامینِ نزولی؛ که در گروِ تلاحُمِ مفاصلِ اُلفت است و تراکمِ فضائلِ مخالطت. کوتهنظران، مجرایِ حیات را مقصور در تسلطِ دِماغ بر جوارح پندارند، و پویاییِ مناصب را از اوامرِ غایب چشم دارند؛ حال آنکه نبضِ بقا در شرایینِ پنهان، و حرارتِ افعال در پیوندهایِ عَرضی میانِ همگنان میتپد.چون این نسجِ لطیف بگسلد، و عیارِ معاملت به اوامرِ آمران منحصر گردد، روحِ دیوان قبض گردد و کالبدِ کارگاه نقض؛ كَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ از پویایی بازمانند و طراوتِ سعی در شورهزارِ تفرقه بپوسد.در این میانه، اعظمِ تریاقات، توافق ضمایر است و تقاطعِ ارواح در سرائر؛ که بر سه پایه استوار میگردد: توحیدِ مقصود، توزیعِ علوم، و تکریمِ نفوس. چون این سهگانه در مزرعِ سینهها بنشیند، برودتِ جبر به حرارتِ مهر بدل شود. یارانِ موافق، بیالتفات به رفعتِ مراتب، دستِ مودت در کمر یکدیگر زنند و از یگانگی قوتی زاید که غوامض را بشکند و موانع را برکند، و به مصداقِتَأبَى الرِماحُ إِذا اجتَمَعنَ تَكَسُّراًوَإِذَا افْتَرَقْنَ تَكَسَّرَتْ آحَادَاخارهایِ طریق را به گامِ مدارا بسپَرند و کوهِ مَشاق را به تیشهٔ همبستگی بردرند.اما مهلکترین آفت، بریدنِ رگهایِ پیوند است و زایشِ زوایایِ انزوا؛ در هیکلی که هر عضو در حنجره خویش محبوس ماند، و از حالِ همگنان مأیوس، چشمِ کیاست تاریک گردد و خونِ فراست در عروقِ عصبیت فاسد. لکن چون مجاریِ مکالمه گشاده آید و اَخلاطِ فاسده از میان برخیزد، سُدّههایِ وهم به نسیمِ فهم باز شوند و بر مقتضایِ اَلْجَسَدِ، إِذَا اشْتَكَى مِنْهُ عُضْوٌ تَدَاعَىٰ لَهُ سَائِرُ الْجَسَدِ،چو عضوی به درد آورد روزگاردگر عضوها را نماند قراردردِ هر گوشه، خواب از چشمِ دیگر همگنان برباید و بیتوقعِ صلتی، به مداوایِ آن بشتابند.از دگر جانب، طومارِ قوانین، وافی به دفعِ بلیاتِ مستحدثه نیفتد. در سکراتِ ایام، آنچه خادمان را از خمودت میرهاند، فتوتِ نهان است و دستگیریِ بیگمان. رفیقان، بیطَمَعِ خلعت، مرهمِ مواسات بر جراحت نهند و یارِ شاطر باشند و نه بارِ خاطر؛ تا سِرِ وَتَعَاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوَى مبنایِ عمل گردد و این مروتِ باطنی، شیرازهٔ دیوان را از تلاشی و تباهی نگاه دارد.استاد تو عشق است چو آنجا برسیاو خود به زبان حال گوید چون کنخاتمهٔ مقال و ثمرهٔ اقوال آنک، دیوانِ مساعی، گردونهای صُلب نیست که به تازیانهٔ جبر بگردد، بلکه هیکلی است صاحبروان که به نسیمِ مهر بپرورد. حصرِ مخالطت در مجاریِ طولی، ثمری جز سُدّه در عروق نیارد. چون نبضِ مودت روان گردد، طاعتِ اجباری به غیرتِ جمعی بدل شود. پس والیِ بصیر آن است که سدههایِ نخوت بشکند و شرایینِ الفت بگشاید، که يَدُ اللَّهِ مَعَ الْجَمَاعَةِ ضامنِ بقاست، و ظفر جز در تآلُفِ ارواح، به منصهٔ ظهور نرسد.اکنون بر والیانِ بصیر است که در خلوتِ ضمیر، از خویشتن بازپرسند که آیا در این بُنیَتِ مساعی، به کیمیایِ تَآلُفِ ارواح و گشایشِ شرایینِ اُلفت همت میگمارند تا کالبدِ دیوان به طراوتِ بقا رسد، یا با اصرار بر سُدّههایِ انزوا و حصرِ اوامر، این هیکلِ رنجور را به ورطهٔ فنا میکشانند؟