BRAND_USER
3 ساعت پیشبه صحرا رو که از دامن، غبارِ غم بیَفشانی/ به گلزار آی کز بلبل، غزل گفتن بیاموزی چو امکانِ خُلود ای دل! در این فیروزهایوان نیست/ مجال عیش فرصت دان، به فیروزی و بهروزی طریق کامبخشی چیست؟ ترکِ کامِ خود کردن/ کلاهِ سروری آن است، کز این ترک بر دوزی ندانم نوحهٔ قمری، به طرْف جویباران چیست/ مگر او نیز همچون من، غمی دارد شبانروزی؟ مِیی دارم چو جان، صافی و صوفی میکند عیبش/ خدایا هیچ عاقل را، مبادا بختِ بد، روزی جدا شد یار شیرینت، کنون تنها نشین ای شمع!/ که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی به عُجْبِ علم نتوان شد، ز اسباب طرب محروم/ بیا ساقی که جاهل را هنیتر میرسد روزی چو گل گر خردهای داری، خدا را صرفِ عشرت کن/ که قارون را غلطها داد، سودای زراندوزی سخن در پرده میگویم، چو گل از غنچه بیرون آی/ که بیش از پنج روزی نیست، حکمِ میرِ نوروزی شاد و خوشحال شدم، که یک بار دیگر سر کلاس درس استاد حاضر شدم🌷
محتوایی پیدا نشد
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است